همین الان
وقتی خوابی مثل فرشته ها میمونی پاک و بی الایش ادم باتمام وجود می تونه عظمت خداوند رو تو صورت معصومت ببینه عزیز دلم خوابهای خوب ببینی
نویسنده :
مامان الینا
16:06
بدون عنوان
گاهی وقت ها واقعا شرمندت می شم مامانی تو چقدر درک بالایی داری با مهربونی تمام موقعیت مامانو تشخیص میدی می دونی الان وقت بازیه ...الان وقت خوابه..الان وقت بهانه گیری نیست...با اون سن کمت دنبال مامان هر ماه میای تهران تا کارهای رساله اش رو انجام بده و 30 ساعت حضورشو بزنه در نهایت صبوری ساعات طولانی بودن تو دانشکده رو تحمل می کنی و خودتو سرگرم می کنی اونوقت من دلم می خواد به اندازه تمام دریاها گریه کنم .....عزیزکم شرمندت هستم مامان گلم
نویسنده :
مامان الینا
15:20
بدون عنوان
مادر بودن یعنی به تعداد ساعات عمر تو صبوری و به تعداد ساعات اینده نگرانی و دلواپسی عزیز دلم چقدر دلم می خواد وقتی از گرفتاری های این دنیا دلگیرم خودم رو تو اغوش کوچیکت قایم کنم چقدر لذت بخشه وقتی در نهایت ناراحتی هستم تو میای با اون دست های کوچولوت پاهای منو بغل می گیری و نازم می کنی بهم می خندی و هی میگی ا...ا....انگار با تمام وجود غصه های منو حس می کنی اونوقت منم بغلت می کنم از ته دل میخندی و یه دفعه همه چیز پاک میشه غم و غصه ها میرن خونه شون! ...
نویسنده :
مامان الینا
15:10
بدون عنوان
یک مطلب مهم که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که من خودم سزارین رو انتخاب کردم و کلی هم در این مورد تحقیق کردم زایمان طبیعی درسته که خوبه ولی خیلی عوارض برای بچه و مادر داره اگر درست هدایت نشه احتمال خفگی نوزاد وجود داره علاوه بر این اگر دیر زایمان اتفاق بیفته احتمال داره نوزاد مدفوع کنه و این مدفوع وارد سیستم تنفسی اون بشه که کلی مکافات داره هر چند روی این نکته تایکد می کنم که سزارین بدون عوارض نیست ولی اگر دکتر خوبی داشته باشین که خوب عمل کنه بلافاصله سرپایین من واقعا از این لحاظ شانس اوردم دختر عمه نازنینم کارش رو عالی انجام داد و من از روزی که رفتم خونه خودم را می رفتم نمی گم درد نداشتم بالاخره عمل جراحی بزرگی انجام شده ولی حال و روزم از ک...
نویسنده :
مامان الینا
11:51
بدون عنوان
وقتی قرار شد به بخش برم چند تا بهیار اومدن کمک و منو از رو تخت ریکاوری گذاشتن رو تختی که به بخش انتقالم می داد تا از در رفتیم بیرون سرپرستار اومد تا و ضعیت منو چک کنه تا اومد شکممو فشار بده بهش گفتم تو رو خدا فشار ندین درد میگیره گفت چاره ای نیست باید خونها تخلیه بشه خلاصه روز بد نبینین دوباره اموات و رفتگان جلوی چشمم اومدن طوریکه اشکم سرازیر شد حالا بیمار بر که مرد هم بود به من می گفت گریه نکن سردرد میشی ها دلم می خواست در اون لحظه بهش بگم اخه تو تا حالا سزارین شدی که حرف مفت می زنی!!! با لاخره به اتاق رسیدیم مامانم و همسرم منتظرم بودن هی می گفتن الهه خوبی ؟ منم حال نداشتم چشمامو وا کنم بالاخره با تمام بی حالی به همسرم گفتم بچه رو دیدی؟ ...
نویسنده :
مامان الینا
11:36
خاطرات زایمان
شبی که قرار بود فردا صبحش برای سزارین برم بیمارستان تا صبح خوابم نبرد همش استرس داشتم خدایا بچه ام سالم باشه خدایا عملم راحت باشه خلاصه خیلی نگران بودم با خودم می گفتم نکنه من بمیرم الینا تنها بمونه فکرای عجیب و غریبی که در اون زمان واقعا برات حقیقت داره خلاصه صبح ساعت 6:30 با مامانم و همسرم رفتیم بیمارستان تا من و مامان رفتیم بالا یه خانم پرستار اومد و بلافاصله منو برد تو زایشگاه مهلت نداد از مامانم و همسرم خداحافظی کنم رفتم زایشگاه لباس عمل پوشیدم به پزشکم اطلاع دادن و ساعت یک ربع به نه بود که من رفتم اتاق عمل قبل از اینکه برم برای سزارین همون خانم پرستار اولی اومد گفت همسرت را اوردم تا باهاش خداحافظی کنی اخه خودم ناراحت شدم که یکدفعه اورد...
نویسنده :
مامان الینا
21:06
خاطرات بارداری
یکی از موارد یکه حتی الانم وقتی فکرشو می کنم استرس میگیرم انتخاب بیمارستان برای زایمان بود چون زایمان من در طی دوران عید بود اکثر بیمارستانها تعمیرات داشتن و واقعا برای پیدا کردن بیمارستان دچار دردسر شده بودیم چون من دوست نداشتم هر بیمارستانی برم مد نظر خودم بیمارستان سینا بود که چند نفر از اقوام رفته بودن و رازی بودن دکتر خودم هم که دختر عمه گلم هست هم همین بیمارستان رو پیشنهاد داده بود خلاصه کارای خدا دقیقه نود بیمارستان اوکی شد و الینای نازنین من اونجا به دنیا امد
نویسنده :
مامان الینا
10:24
بدون عنوان
بدون عنوان
عسل مامان که درک بالاش همیشه مامان رو شرمنده میکنه ...
نویسنده :
مامان الینا
10:18







